تبليغاتX
داستان ها و نوشته های کلاغ سبز

«هديه سال نو»*

 

مدتها بود كه دوست داشت اون لباس رو داشته باشه. لباس ساده اي بود. بدون زرق و برقي خاص. با قيمتي كم. اما اين ها هيچ كدوم مهم نبود. مهم اين بود كه اون دوستش داشت.

نزديك عيد بود. به اين اميد بود كه به بهانه عيد و سال نو از پدر و مادرش پول بگيره و اونو بخره. يك هفته بود كه كارش شده بود اين كه بره و لباس رو پشت ويترين نگاه كنه و پيش خودش بگه :«آره تا چند وقت ديگه اين لباس تو تن منه» و قند تو دلش آب بشه. با خودش مي گفت: « ديگه انقدر بزرگ شدم كه خودم بدون دخالت يكي ديگه لباسمو انتخاب كنم» البته من** هم همين فكر رو مي كردم.

بالاخره بعد از چند روز كه گذشت و ديگه داشت صبرش تموم مي شد، تصميم گرفت تا بره و از مادرش پول بگيره. پيش مادرش رفت و پس از مقدمه چيني و توصيفات زياد درخواستش رو گفت. اون تا جايي كه مي تونست تو حرفاش اون لباس رو قشنگ و دلفريب! معرفي كرد در صورتي كه اينطور نبود. اون يه لباس ساده بود كه تنها حسنش اين بود كه اون دوستش داشت و خودش انتخاب كرده بود. خلاصه مادرش قبول كرد اما اون موقع پول نداشت و قول فردا رو به بچه اش داد. كلي ذوق كرد و شاد و خوشحال سراغ كاراش رفت. اما از فكرش بيرون نميومد. احساس خيلي خوبي داشت. نه براي اينكه تونسته بود اون لباس رو بخره، چون احساس مي كرد بزرگ شده و ديگه مي تونه خيلي از تصميمات زندگيش رو خودش تنها بگيره.

اون شب رو با ذوق و شوق خاصي به صبح رسوند. فرداي اون روز مطابق هر روز بيدار شد و به دنبال كارهاش بيرون رفت. اما به طرز عجيبي اون روز همه كارهاش با خوش شانسي و موفقيت همراه بود.

شب به خونه رفت با اين اميد كه پول رو بگيره و فردا لباس مورد علاقه اش رو به تن كنه. سلامي داخل خونه داد و به طرف اتاقش رفت. در اتاق رو باز كرد و داخل رفت. يه بسته روي تختش بود. اولش تعجب كرد اما بعدش خوشحال شد و پيش خودش گفت كه حتما مادرش اون لباس رو براش خريده. وسايلش رو همونجا وسط اتاق انداخت و به طرف بسته رفت و بازش كرد. يه لباس خيلي قشنگ و گرون. اما ...

همونطور كه داشت به لباس نگاه مي كرد مادرش با لبخندي كه نشونه رضايت از كار خودش بود وارد اتاق شد:«به نظرم اون چيزي كه گفتي خوب نبود بپوشي، ديدم اين قشنگتره، تازه شيك هم ميشي، برا همين منم براي هديه عيد برات گرفتمش» حس بدي پيدا كرد. مادرش راست مي گفت. اون لباس خيلي شيك و قشنگ بود اما اوني نبود كه خودش انتخاب كرده بود.

نمي دونست چي بگه. خوشحال باشه يا ناراحت. از مادرش با چهره اي خندون تشكر كرد و صورتش رو بوسيد. اما هنوز هم اون حس بد مثل خوره به جونش افتاده بود. اون هنوز بزرگ نشده بود؟...

 

كلاغ سبز

 

* اين نام مربوط به داستاني از ويليام سيدي پورتر (ا. هنري) است.

** نويسنده (كلاغ سبز!!)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:11  توسط کلاغ سبز  |