|
سلام. فقط یه ببخشید برای اینکه به قول یکی از عزیزان «کلمات وقیحانه!» توش به کار بردم و البته به قول همون عزیز «جزئی از جامعه است»
قسمت اول
شيفته يك دختر شدم. چهره زيبايي داشت.صورتي نه زياد گرد نه خيلي كشيده. چشمان زيبا و عسلي رنگ كه كناره اون كمي به طرف خارج كشيده شده بود. ابروي نازك اما پُري داشت كه جلوه خاصي به صورتش مي داد و هر موقع اراده مي كرد، مي تونست عشوه غير قابل وصفي رو به بقيه بفروشه. بيني داشت كاملا متناسب با فرم صورتش.بدون بالارفتگي يا پايين افتادگي زياد كه نياز به عمل داشته باشه!! لبهاي كوچكي داشت كه كمي به جلو كشيده شده بودن يا شايدم خودش اين كارو ميكرد. وقتي لبخند مي زد زيبايي چهره اش بيشتر مي شد و گونه هاش كه بيشتر از بقيه صورتش آراسته شده بود، بيشتر خودنمايي مي كرد. يك دسته از مو هاي خرمايي رنگش با رگه هايي از طلايي و بور، از وسط روسري سرمه اي رنگش بيرون ريخته بود و با انحناي كمي از روي چشم چپش رد شده بود. بدني تركه اي و متناسب داشت كه در ميان هم سن و سالانش بي مانند بود. در خيابون لباسي مي پوشيد كاملا چسبيده به بدنش كه قسمت هاي برجسته رو بيشتر نشون مي داد و حتي اگه بوي عطر مست كنندش نبود، بازم چهره زيبا و هيكل متناسبش كساني رو كه از كنارش رد مي شدند به خود جذب مي كرد و تقريبا كسي نبود كه در خيابون حتي زير چشمي نگاهي به اون نندازه. اما اولين باري كه من اون رو ديدم و جذبش شدم، هيچ يك از اين مشخصات قابل تشخيص نبودند. شب بود. دير وقت. خيابون ها خلوت. براي پياده روي بعد از شام بيرون اومده بودم. از جلوي كوچه اي رد شدم. تاريك با تك و توك چراغايي كه جلوي بعضي از خونه ها رو روشن كرده بود. از جلوي يكي از خونه هايي كه چراغي جلوي اون رو روشن نكرده بود، دختري با حالت تلوتلو خوران بيرون اومد. ايستادم. ناخودآگاه. چشمم رو به اون دوخته بودم. در حالي كه با يك دستش به ديوار تكيه داده بود، آروم به سمت خيابون مي اومد. نزديكي هاي خيابون متوجه من شد. نگاهي به من كرد. اما حرفي نزد و به راهش ادامه داد. چند قدم جلوتر دوباره برگشت و نگاه كرد. هنوز ايستاده بودم و به اون زل زده بودم. به طرف من رو كرد و گفت:«چيه؟ ج.(بدكاره) نديدي.خوب نگام كن. به من ميگن. تو ام اگه سه نفر افتاده بودن سرت حالي بهتر از من نداشتي» سرش رو برگردوند و در حالي كه زير لب باز زمزمه مي كرد به راهش ادامه داد:«كثافتاي لعنتي، قرار بود يه نفر باشه. يه دفعه مثل وحشيا دو تا ديگه هم ريختن سرم. چه خودشونم از قبل آماده كرده بودن بي شرفا...» پشت سرش راه افتادم و سرعتم رو زياد كردم و خودم رو بهش رسوندم و جلوش ايستادم. - سلام نكاهي متعجب به من كرد. كنارم زد و به راهش ادامه داد. دوباره خودم رو جلوش كشيدم. - وايسا. گوش كن به حرفام. شام خوردي؟ - « ببينم بچه حالت خوبه تو؟ جدي داري حرف مي زني يا زده سرت؟» - جدي ميگم شوخي ندارم ... نمي دونم چرا بهش اين پيشنهاد رو كردم. حس مي كردم از قبل مي شناسمش و الان كه به اين حال و روز افتاده، بايد كمكش كنم. حس ترحمي در بين نبود. يه جور حس نياز بود. در واقع داشتم به حس خودم پاسخ مي دادم. - ... نگفتي؟ شام خوردي؟ - « نه، هنوز نه. اما داشتم مي رفتم هتل شام بخورم. اصلا ببينم به تو چه» - بيا بريم با هم شام بخوريم. منم هنوز نخوردم! سرش رو به يه طرف كج كرد و زير چشمي نگاهي به من انداخت: - « تو خونه يا بيرون» - بيرون. رستوراني جايي. يكه خورد. مثل اينكه تا حالا كسي همچين پيشنهادي بهش نداده بود. با ترديد ابرويي بالا انداخت: - «باشه. (با قاطعيت) اما امشب نه.» - چرا؟ - «مي بيني كه وضعم چه طوريه.اينطوري كه نمي تونم بيام بيرون. بايد برم هتل.فردا شب. ساعت 9. رستوران بهشت. سر همين خيابون.» زياد اصرار نكردم. قراري كه گفت قبول كردم و ازش خداحافظي كردم. بدون اينكه جوابي بده، به طرف خيابون رفت و يه تاكسي كه داشت مي اومد دربست گرفت و رفت. به طرف خونه راه افتادم. از فكرش بيرون نمي اومدم. نمي دونستم چه چيز اون منو به خودش جذب كرده بود. به هر حال اون شب رو با افكار در هم و بر هم به صبح رسوندم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:15  توسط کلاغ سبز
|
متناقض نما چشم هايم رو بستم. راه افتادم. صداي جير جير تختي كه از روي اون بلند شدم. صداي خودروي ملي مون پيكان كه از بين صد تا صداي ديگه قابل تشخيصه. كي مي دونه داخلش چه خبره. كي توشه. چه صدا هايي داخل اون ماشين مياد؟ پايين ميام. صداي تلويزيون. فوتبال. صداي تماشاگر ها. فحش مي دن انگار. چه هماهنگي زيبايي براي گفتن چه كلمات نازيبايي! صداي جير جير باز شدن در. صداي پرنده هاي توي حياط. چي مي خونن. غزل عشق يا قصيده غم. صداي كفش. صدايي كه انقدر نشنيده گرفتيمش كه پاك از ياد رفته. خيابون. صداي مردم. صداي ماشين ها. صداي دست فروش ها. بچه اي كه كمتر از 10 سال سن داره و دست فروشه. صداي گريه يه بچه. از درد؟ از سرما؟ از چي؟ شايد بچه اي كه براي ترحم مردم در آغوش يك مادر مهربان!؟ قرار گرفته. شايد بچه اي كه از ديدن چيزي وحشت كرده و به گريه افتاده. صداي موسيقي. موسيقي سبك جديد. از تنفر مي خونه. تا چند وقت پيش از عشق مي خوند. ديگه تو موسيقي هم عشق جاي خودش رو به نفرت داد. صداي ترمز. صداي برخورد. صداي باز شدن در. صداي ناسزا گويي. واي كه چه صدا هاي زيبايي كه براي گفتن از اين دست كلماتي به كار رفته و مي ره و خواهد رفت. اما همه صدا ها بد نيستند. صداي خنده اي كه از شايد از شنيدن نكته اي به وجود اومده. صداي آب رودخانه اي كه نشان از جاري بودن و تازگي داره. صداي باراني كه به خاك مي خوره و بوي خوب اون رو در هوا پخش مي كنه. اما با اين حال همه صدا ها يه جور تكراري اند. انقدر تكراري كه شنيدن و نشنيدنشون براي ما تفاوتي نمي كنه و ممكنه اگه چند تاشون از دنيا حذف بشن كسي متوجه نشه. اين صدا ها صداي نشنيدن هستن. صداي نديدن. صداي نخواستن. صداي بودن و نبودن. صداي زندگي. يه كوري روشن. يه كري صدا دار. يه كرختي قابل لمس. يه معلوليت پرتحرك. يه زندگي مرده. يه پارادكس غم انگيز و چندش آور و در عين حال زيبا و دوست داشتني!! سلام به همه دوستان ناديده. از همه عزيزاني كه براي من نظر مي گذارند ممنونم. يه نكته جالب متوجه شدم كه نظرات مطالبي كه براي همه ملموس ترند مثل اين مطلب قبلي، نظراتي جالب، بر آمده از دل و دلنشين هستند. اين مطلب نمي دونم از كجا به ذهنم رسيد. ممكنه معني خاصي نشه ازش برداشت كرد. مغزم پر شده از جفنگياتي كه خودم هم زياد قبولشون ندارم اما نمي تونم كنترلشون كنم. بهتره شما هم زياد بهشون اعتماد نكنيد. كلاغ سبز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 18:9  توسط کلاغ سبز
|
سلام. خيلي وقته كه ننوشتم. خيلي از دوستان هم لطف ميكنن و سر ميزنن اما با هيچ روبرو مي شن. ببخشيد. خيلي چيز ها به ذهنم مي رسه اما در لحظه آخر كه مي خوام بنويسمشون پشيمون مي شم از نوشتنش. فعلا هم كه ذهنم خيلي آشفته است. يه سري درد دل دارم كه يه كمم اطلاع رساني! توشه. فكر كنم همه شما خبر زلزله و اين چيزا رو شنيده باشيد. بروجرد تو اين زلزله خيلي آسيب ديده. از اون اولين زلزله تا الان فكر كنم نزديك 120 تا زلزله خورد خورد ديگه اومده باشه كه اكثرشونو اصلا نمي شه احساس كرد. اما يه ضرب المثل معروف تو بروجرد هست كه ميگه «دنيانه او برد، ووريرده چو برد» يعني دنيا رو آب گرفت، بروجرد رو شايعه برد. هر روز يه شايعه تازه: امشب قراره يه زلزه 6 ريشتري بياد هيچ كس تو خونش نخوابه و گرنه 100 درصد مي ميره يا يكي ديگه كه خيلي جالب بود و از بحث هاي علمي اين جامعه! سرچشمه مي گيره اينه: اين گسل بروجرد كه رفته! حالا مي خواد برگرده!! دوباره يه زلزله شديدتر بياد. آخه من نمي دونم اين مردم تا كي مي خوان از اين چرت و پرت ها به هم ببافند و آخرشون خودشونم باورشون بشه. حالا اينا رو كه بزاريم كنار مي رسيم به واقعيات. اولش بگم كه از همينجا هر چيزي كه ممكنه بعدا بر ضد من استفاده بشه تكذيب مي كنم! خب خيلي جاها خراب شده. هلال احمر و صليب سرخ و خ اين از اين. يه سري ديگه از فرماندهان عزيز هم كه با الوار سر و سري ندارند خودشون دست به كار شدن و اين محموله ها رو براي فروش!! به شهراي ديگه! بردند. بالاخره بايد يه جوري اشتغال زايي انجام بشه. اينم از اين يكي. وار كساني كه داخل يه پاساژ مغازه اي خريدن براي كسب كار و الان بر اثر سست بودن اون پاساژ آسيب جدي به مغازشون وارد شده، ميرن شوراي شهر كه اطلاع بدن تا بلكه شايد مساعدتي به اون ها بشه. اما با اين حرف روبرو ميشن كه چرا مقاوم نساختي؟ حالا بماند كه اين ساختمون 30 سال پيش احداث شده و اون موقع اين حرفا نبوه و ضمنا مغازه دار مقصر نيست. تازه يه چيز جالب ديگه: يك قسمت از ساختمون شهرداري هم خراب شده. نمي دونم چه جوري ديگه روشون ميشه جريمه عدم مقاوم سازي بگيرن از مردم. بعد از تمام اين ماجرا ها نشستيم پاي اخبار ساعت 2. اعلام ميكنه كه تا كنون حدود 120 زلزه در منطقه درود رخ داده. والا همه جور دزدي ديده بوديم به غير از زلزله دزدي. نمي دونم ديگه از اين چي بهتون مي رسه كه دوست داريد مال خودتون باشه؟ براي اطلاع اون عزيزاني كه هنوز هم به اخبار تلويزيون اعتماد دارند توضيح بدم كه تشريف ببريد به سایت موسسه ژئوفیزیک تهران) كه تمام لرزه هاي ايران رو ثبت ميكنه (و مشاهده كنيد كه از اين صد و سي چهل تا زلزله چند تاش مال درود بوده؟ از اين بگذريم. خبر بعدي: رييس آموزش و پرورش استان لرستان اعلام كرد كه امروز 15 فروردين تمام كلاس هاي مدارس مناطق زلزه زده داير بودند و همه دانش آموزان عزيز به كسب علم و دانش پرداختند. آخه بابا چرا دروغ مي گيد. مگه نه اينكه فقط يه نفر با يه دفتر حضور غياب معلما تو هر مدرسه است كه فقط معلم ها بروند و براي اعلام حضور امضا كنند و دريغ از حتي يك دانش آموز. نمي دونم چرا انقدر دروغ به خورد مردم ميديد. البته حق دارند ها. ما مردمي هستيم بي خيال. مردمي كه ترجيح مي ديم يكسره از اين دروغا بشنويم و سرمون به كار خودمون باشه. هر كس هم سرش به كار خودش نباشه، سرش به كار اين عزيزان مي افته و مجبور ميشه يا سرش با كار خودش بشه يا اصلا سر نداشته باشه. ديگه بهتره ادامه ندم. تا همينجاشم احتمالش هست كه بلايي سرم بيارن. فقط يه چيز ديگه: آقاي دكتر محمود احمدي نژاد، رييس جمهور محبوب و محترم و منتخب مردم غيور ايران، چرا اجازه مي ديد اين چنين مسئولين نالايقي بر سر پست هاي مهم باشند و با دروغ ها و فريب هايي كه به خورد مردم مي دن به مملكت و مردم آسيب مادي و معنوي وارد كنند؟؟؟؟؟؟؟ ارادتمند تمام مردمي كه راست ميگويند و به راستي علاقه دارند كلاغ سبز(بهمن م.)
پی نوشت: دوست عزیز دورودی ببخشید که به دانش آموزان دورود توهین کردم. منظورم دانش آموزان بروجرد بود. من خودم مادرم رو رسوندم مدرسشون تا بره و امضا کنه و بیاد. نکته دوم نیز اینکه دوست عزیز نادیده من منبع معرفی کردم که تشریف ببرید و ملاحظه کنید که مرکز بیشتر زلزله ها بروجرد بوده نه دورود. نکته سوم من افتخار نمی کنم به اینکه بروجرد بیشتر زلزله میاد. بلکه حرفم سر اینه که چرا تلویزیون اخبار درست رو منتشر نمی کنه. نکته آخر متاسفانه من هم کسی رو که نشناسم اد نمی کنم. کاری با من دارید همینجا مرقوم فرمایید. ضمنا فکر کنم قبل از نوشتن اگر یک لیوان آب سرد میل می کردید انقدر عصبانی نمی شدید که اعتراضتون رو به صورت شدیدالحن ابراز کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:59  توسط کلاغ سبز
|
|
|