|
سلام دوستان. امروز يه حكايت مي نويسم كه شباهت زيادي به ما و مملكتمون داره. بخونيدش و خودتون مقايسه كنيد و در آخر پيدا كنيد پرتغال فروش را ... گويند كه : « ديوانه اي كه در شهر خود به ديوانگي شهرت داشت، عزم سفر كرد و به شهر دور دستي رفت. روزي در آن شهر از كنار سفال فروشي گذشت و فكري به مخيله اش رسيد. خمري تهيه كرد و به طرف ميدان شهر رفت. خمر را بر زمين گذاشت و بانگ بر آورد كه آي مردم. جمع شويد و مرا پولي دهيد كه قصد رفتن درون اين خمر را دارم. كم كم مردم (كه به دنبال بهانه اي براي كار نكردن بودند) جمع شدند و هلهله اي برپا شد و هر كدام به اندازه وسع و بخل خويش پولي به ديوانه دادند و منتظر ماندند تا عزيمت او به درون خمر را مشاهده كنند! پس از گذشت اندك زماني كه ديوانه پول مورد نيازش را به دست آورد، رو به جمعيت كرد و گفت: " آخر خودتان قضاوت كنيد. من ديوانه ترم! يا شما؟ مگر مي شود هيكلي به اين بزرگي را درون اين خمر كوچك جاي داد؟" پس از اين حرف جمعيت چند لمحه اي سكوت كرد و پس از آن بار ديگر هلهله بر افتاد كه: ديوانه... ما را سر كار گذاشته... از اول مي دانستم كه نمي تواند!... . پس ديوانه پول را برداشت و با آن پول كه از جهل مردم به دست آورده بود، در آسايش به شهر خود بازگشت.»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:0  توسط کلاغ سبز
|
يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربون هيچكس نبود. براي همين چون خدا ديد غير از خودش هيچكس نيست، نشست و يه كسايي رو درست كرد. بعد يه مدت ديد اين كسايي كه درست كرده پير شدن و مثل خودش نبودن كه هيچوقت پير نمي شد و بعد يه مدت مي افتادن مي مردن و خدا مي بايست دوباره از روشون درست كنه (كه بعضي وقتا هم اجغ وجغ در ميومدن بيرون كه البته بعضي هاشونو همون اول مي نداخت دور و بعضي ها رو نگه مي داشت. براي خنده خوب بودن) اولش خواست يه جوري درستشون كنه كه اونا هم هيچوقت پير نشن. اما فكر كرد و با خودش گفت " اگه اونا هم هيچوقت پير نشن اونوقت ميشن مثل من كه. نه نميشه. به جاي اينكه ناپيراشون كنم، يه كاري مي كنم كه خودشون خودشونو بسازن و ديگه من نخوام اين همه دستامو كثيف كنم" خلاصه يه فكري با خودش كرد و به كسايي كه ساخته بود روش ساختن خودشونو نشون داد و گفت: " اي كسان. شما همه از يك نوعيد. فقط شكلتون فرق مي كنه. منم ديگه حوصله ندارم از روتون هي بسازم. ببينيد. اين خاك. اينم آب. خودتون گل كنيد ببينم چي مي سازيد" خلاصه اون كسان هم نشستن گل كردن و به نسبت هيكل خودشون كسايي ديگه درست كردن كه قدشون خيلي
كوچولو بود. اسم خودشونو گذاشتن بَ و اسم اون كوچولوئه رو گذاشتن بچه. آخه
مي دونيد كه چه آخر هر چي مي آد كوچيكش مي كنه. مثل درياچه،آلوچه،پيازچه. (البته بعضي وقتا برعكسه. فكر كنم وقتي اول مياد بزرگ ميكنه. مثل چه گوارا!!)
خلاصه بعد چند وقتي به ذهنشون رسيد كه چه بَ بسازن. (يعني بزرگ). همه
جمع شدن دور هم و يه دونه بزرگشون ساختن. خيلي بزرگ. انقدر بزرگ كه گل كم آوردن و از خدا خواستن دوباره بهشون خاك و آب بده. خدا كه اومد و اون چه بَ رو ديد يه دفعه جا خورد و وحشت زده شد با خودش گفت "اينا كه تونستن يه كسي به اين بزرگي بسازن يه دفعه بر ضد خودم شورش مي كنن." بعد خودشون عصباني نشون داد و داد زد و گفت: " كي به شما گفت همچين كاري بكنيد. اصلا كي به شما اجازه داد. حالا كه همتونو دوباره گل كردم مي فهميد" و دوباره همه رو تبديل به گل كرد و دوباره شد همون خداي مهربون كه غير از اون هيچكس نبود. آخه نمي شد كه خداي مهربون نداشته باشيم. اما بقيه رو ميشه يه جوري حذف كرد و جاش يه چيز ديگه گذاشت. براي همين خدا بعد اونا شروع كرد به ماهي ساختن و دريا درست كردن. بعد يه مدت ماهي ها جمع شدن دور هم و يه ماهي گنده درست كردن و اسمشو گذاشتن نهنگ اما وسطش گل كم آوردن و از خدا خواستن كه بهشون گل بده ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:34  توسط کلاغ سبز
|
تا امروز حدود 6 ماهه كه دنبال معافيشه. سربازي براش خيلي سخته. اون كه پسر تك خونشونه و كلي تو خونه لوسش كردند، كچل كردن و سربازي رفتن براش تقريبا غير ممكن محسوب مي شده. اما ديگه هيچ كاري نميشه كرد. ديگه نه پارتي به كار اومده نه ميشه خريد نه بيماري چيزي جور كرد. بي برو برگرد بايد بره. الانم داره وسايلش رو آماده مي كنه. همه كارها انجام شده، البته براي رفتن نه براي نرفتن. شهري كه قراره اعزام بشه زياد دور نيست. حدود سه ساعت فاصله داره. همه منتظرند تا از اتاق بياد بيرون و راهيش كنند. دو تا خواهرش و پدر و مادر... از اتاق بيرون اومد. لباسش رو پوشيده بود. كلاهش هم گذاشته بود سرش. قيافه جالبي پيدا كرده بود. اما غمگين و همه از ديدنش بغض كردن اما هيچ كس به روي خودش نياورد. سعي مي كردن بهش روحيه بدن. همه يه طوري باهاش شوخي مي كردند تا خوشحال بشه و با روي خندون از خونه بره بيرون. با اينكه همه مي دونستند كه به اين راحتي ها حالش سر جا نمي آد. موقع رفتن شد. بوسه ها و در آغوش كشيدن ها تموم شد. دم در رفت و براي بار آخر برگشت و از مادرش و دو تا خواهرش خداحافظي كرد و به همراه پدرش راهي ترمينال شد... خيلي سختشه. روزاي اوله. زود بيدار شدن. سريع آماده شدن. نرمش صبحگاهي. تمرينات سخت. سختگيري هاي زياد. اينا چيزايي بود كه اون باهاش بيگانه است. اما چاره نيست. به هر حال اومده. چند ماه گذشت. آموزشي تموم شده بود و دوره بعد شروع شده بود. اما اينبار يه جاي نزديك تر كه با خونه حدود يك ساعت فاصله داشت. ديگه عادت كرده بود. چند تا دوست صميمي پيدا كرده بود. همه بچه هاي گروه هم كه مثل يه خونواده شده بودند و با هم خوش مي گذروندند. خلاصه اينكه از سختي هاي سربازي ديگه چيزي نمونده بود... پايان اول:
بيست ماه گذشت. ديگه سربازيش تموم شد. الان ديگه اون يه مرد شده از چهرش مشخصه كه خيلي تغيير كرده. يه شخصيت تازه پيدا كرده . يه اعتماد به نفس خاص. دو تا خواهرش تو اين مدت ازدواج كردن و براي ديدنش نتونستن بياد. همينطور كه داره به طرف در پادگان ميره ، از بين ميله ها مادر و پدرش رو ميبينه كه اونطرف جاده منتظرن. پادگان خارج شهره و كنار جاده... از در پادگان خارج شد و در حالي كه داشت دست تكون مي داد به طرف پدر و مادرش حركت كرد. اطرافش رو نگاه كرد و تا نيمه جاده رفت. دوتا ماشين داشتن ميومدن. منتظر وايساد تا رد بشن... ماشين عقبي اصلا حواسش به كسي كه وسط جاده است نيست و با سرعت زيادي يك دفعه فرمان رو به چپ داد و رفت كه سبقت بگيره و در همون لحظه فرد وسط جاده رو ديد. اما خيلي دير بود... مادر و پدرش بحت زده بودند. نمي تونستند حركت كنند. جمعيت جمع شد و تازه بعد از چند دقيقه بود كه صداي پدر در اومد كه در حالي كه مادر از هوش رفته رو در بغل داشت به خدا اعتراض مي كرد. پايان دوم:
بيست ماه گذشت. ديگه سربازيش تموم شد. الان ديگه اون يه مرد شده از چهرش مشخصه كه خيلي تغيير كرده. يه شخصيت تازه پيدا كرده . يه اعتماد به نفس خاص. تو اين مدت يكي از خواهراش ازدواج كرده بود و چند روز قبل زنگ زد و گفت كه نمي تونه براي روز تموم شدن سربازي اون بياد. همينطور كه داره به طرف در پادگان ميره ، از بين ميله ها جمعيتي رو مي بينه كه دم در جمع شدند و نظر هر بيننده اي رو جلب مي كنند. پادگان خارج شهره و كنار جاده... قدم هاشو سريع تر كرد. از در پادگان خارج شد. تصادف شده بود. نگران شد. آخه قرار بود پدر و مادر و خواهرش بيان براي ديدنش. از بين جمعيت راه خودش رو باز كرد از پشت يه دختر رو ديد. خواهرش بود. يه لحظه خيالش راحت شد. يه دفعه دختر شيون كنان بلند شد و برگشت. برادرش رو ديد و با حالتي عصباني و گريان و دستان خون آلود به طرف اون دويد و شروع به مشت زدن به سينه اون و ناسزا گفتن كرد...
پايان سوم:
بيست ماه گذشت. ديگه سربازيش تموم شد. الان ديگه اون يه مرد شده از چهرش مشخصه كه خيلي تغيير كرده. يه شخصيت تازه پيدا كرده . يه اعتماد به نفس خاص همينطور كه داره به طرف در پادگان ميره ، از بين ميله ها خونواده اش رو ميبينه كه دم در پادگان منتظرند. پادگان خارج شهره و كنار جاده... از پادگان خارج شد و با متانت خاصي به طرف اون ها رفت. اون ديگه غرور داشت. كسي نبود كه از ديدن خونوادش ذوق زده بشه و مثل بچه ها بپره بغلشون. نزديك شد و با همه روبوسي كرد. پدرش ساكشو گرفت و و جلوتر رفت و گذاشتش توي صندوق عقب تاكسي. اونم در حالي كه دستشو انداخته بود گردن خواهراش و داشت با اونا شوخي مي كرد به سمت تاكسي رفتند و سوار شدند. اون شهر اوتوبوساي گذري داشت. سر جاده پياده شدند در انتظار اتوبوس هاي گذري... ديگه شب شده و همه سوار اوتوبوس هستند. حدود يه ربع ديگه مونده. راننده خواب آلوده. يك لحظه خوابش مي گيره. يك لحظه بعد بيدار ميشه. يه كاميون از جلو با سرعت نزديك ميشه و چراغ ميزنه. راننده اتوبوس به چپ ميكشه. گارد كنار جاده چند وقتيه كه كنده شده و تعميرش نكردند. اوتوبوس به ته دره ميره و بعد از چند ثانيه صداي انفجار تمام دره رو مي لرزونه.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:44  توسط کلاغ سبز
|
|
|