|
سلام. الان دیگه به هر وبلاگ و سایتی که سر بزنید دارن از نوروز و آغاز سال جدید حرف می زنن. منم مثل بقیه همینطورم.
کوتاه می گم. فقط یه سری یاد آوری خاطرات (به نظر من) تلخ امسال. از قطع درختان و نابودی طبیعت در جای جای کشور(1/2/3)-از بین بردن آثار باستانی کشور(1/2/3/4/5)- خبر هایی که از نقاط مختلف کشور از سرکوب اعتراضات آرام می رسید(1/2/3) و خبر های ناگواری که از زندان ها و زندانیان سیاسی می رسید(1/2/3) و اتفاقاتی که در دانشگاه ها می افتاد(1/2/3معلومه دانشجو ها از همه خطرناک ترن چون همه سایتایی که خبر های مربوط به دانشجو ها رو نوشته بودند فیلتر شدن.). مجوز هایی که داده نشد و لغو شد. و ده ها اتفاق فرهنگی اجتماعی سیاسی اقتصادی ورزشی و ... دیگه که در کشورمون رخ داد. نمی دونم. معلوم نیست داریم به کجا میریم. شاید داریم به خودکفایی می رسیم. شاید اینا نشانه پیشرفته.شاید متحد شدن همه کشور های جهان بر ضد ایران(حتی کشور های بی طرف) از بدی آنها و خوبی ما باشه. شاید اعتراض ما به این اوضاع از سر نادانی ما باشه و سرکوب ما به صلاح خود و مملکت.
به امید سالی پر بار و موفقیت و پیروزی برای تمام انسان های آزاد.
نوروز مبارک. به امید نوروز...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:50  توسط کلاغ سبز
|
ايرانه ديگه. هر لحظه بايد منتظر يه خبر عجيب باشيم. يه روز مي شنويم كه يكي رو به اسم شهرام خان جزايري گرفتن كه كلي پول هپولي كرده و كم نذاشته و دم بسياري از مسئولين بلند پايه ي مملكت هم از زير دستش گذرونده.(نمي دونم درست نوشتم يا نه. به هر حال خودتون كه متوجه ايد!!) بعد از مدت ها كه دادگاه براش برگزار مي كنند يه دفعه مي گن كه اين آقا شهرام خواسته وسط راه دادگاه بره اما من يه پيشنهاد دارم به دستگاه قضايي. آقا بگيريد اينو يه جوري آدمش كنيد كه ديگه كاراي بد نكنه. يا حداقل اگه مي كنه يه جوري كه صداش در نياد. خودتون حواشو داشته باشيد ديگه. مي دونيد كه چي مي گم. اين بشر مخ اقتصاديه. از همه راه هاي قانوني تونسته پول درآره و ميلياردر بشه. يكي مي گفت يكي از اولين كاراش صادر كردن آفتابه به كشور هاي حاشيه خليج و فروش اون بوده. اونجا هم كه احتمالا آب كم بوده و استفاده از آفتابه به صرفه تر. خلاصه اينكه جدي حيفه اين بشرو يه دفعه به خاطر كارايي كه كرده اعدام كنيد. بايد از مخش استفاده كرد. همين!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:52  توسط کلاغ سبز
|
سلام. تو این چند سال اخیر زیاد دیدم کسانی که بعضی مراسم رو مسخره می کنند. یکی از این مراسم نوروزه. خود من هر سال با رسیدن نوروز سعی می کنم سر و وضعی آراسته به خودم بدم و تا حد امکان لباس های نو بگیرم. همچنین هر موقعی از روز که لحظه سال تحویل باشه حتی اگه مثل امسال نصف شب باشه اولین کسی که بیدار میشه و همه رو بیدار می کنه منم. در این یه مورد مثل خروسم! یا انداختن سفره هفت سین. اما خیلی ها رو دیدم که با افتخار خاص خودشون می گن که مثلا "من حتی اگه لباس لازم داشته باشم نزدیک عید نمی خرم" یا "ما تو خونمون تا حالا سفره هفت سین ننداختیم" یا " امسال مطمئنا هممون سال تحویل خوابیم". به هر حال اینا هم نظر خودشون رو دارند. اما روا نیست که ما به همین راحتی به فرهنگ خودمون (که حتی با وجود مخلوط شدن با دین اسلام هنوزم زیبایی های اصیل خودش رو تا حد امکان حفظ کرده) به همین راحتی پشت کنیم و به سخره بگیریم.
در مورد این سفره هفت سین یا هفت شین یا هفت چین مطلبی در سایت آریا بوم خوندم که بخشی از اون رو در اینجا می گذارم و توصیه می کنم که متن کامل رو در خود سایت بخونید. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژهاى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند. دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است. اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، وهومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان). اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين» نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است. بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنتها و آيينهاى باستانى خود را هم حفظ كنند. به هر روى خوراكىهاى خاصى بر سفره هفت سين مىنشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه) سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود. سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند. مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد. سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است! سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است. سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود. و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:44  توسط کلاغ سبز
|
نزديك عيده. همه در تكاپو. خيابونا شلوغ. همه مردم انگار عجله دارن. همه اومدن تا براي سال نو ظاهرشونو نو كنند. همينطوري كه دارم توي پياده رو راه مي رم چشمم مي افته به يه دختر كوچولوي خوشگل كه دست مادرشو گرفته و جلوي ويترين يه مغازه داره يه چيزي رو به مادرش نشون مي ده. مادر هم به كار خودش مشغوله و شايد در فكر يكي از اجناس ويترين. چشمم از روي دختر كنار رفت و به مردي كه كنار مغازه روي زمين نشسته بود افتاد... نزديك عيد بود. تنها بود و از كار افتاده. يه خونه كوچيك داشت. آخرين باري كه يه غذاي خوب خورده بود بر مي گشت به پارسال همين موقع ها كه... همه جا رو گشت و يه مقدار پول جمع و جور كرد. رفت بازار. يه مقدار گندم گرفت و برگشت خونه. چند روز بود كه كمتر مي خورد تا يه كم پول پس انداز كنه. كاراي مختلف مي كرد. اما هيچ كدوم در آمد زيادي براش نداشتن. گندم رو واسه عيد گذاشت تا سبز كنه. بعد از يكي دو هفته، دور سبزه اش يه روبان بست و رفت بيرون. توي راه تمام پولي كه داشت بابت يه ماهي قرمز كوچولو كه داخل يه ظرف بلور بود داد. سبزه و ماهي رو دستش گرفت و به طرف يكي از خيابوناي شلوغ شهر رفت. كنار يه مغازه يه جاي خالي پيدا كرد و روي زمين نشست. سبزه و ماهي رو جلوش گذاشت و سرش رو پايين انداخت... شب عيد بود. پول هاش رو شمرد. حدود 10 هزار تومني مي شد...
سلام. در مورد اين نوشته چيزي ندارم بگم. فقط واقعيتي بود كه به چشم ديدم و بهش كمي شاخ و برگ دادم. كمي چشم باز كنيم و ببينيم. زندگي شايد... موقع نوشتنش داشتم به آهنگ سيب سيمين غانم گوش مي دادم. دانلودش كنيد تا شايد احساس منو درك كنيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 19:21  توسط کلاغ سبز
|
گرگه رفت در خونه بزبز قندي. در زد گفت: باز كنيد منم پدرتون. بزغاله ها خوشحال شدند و درو باز كردند. پدر وارد شد و پس از بوسیدن بچه ها به طرف مادر بزبزی رفت...
سلام. تا حالا شده بشینید داستان هایی که بلدید تغییر بدید؟ این کار رو تجربه کنید. جالب و لذت بخشه. یه جور شکستن هنجار. شکستن تکرار. مثلا تو اینجا چرا گرگ همیشه باید بد باشه. تازه چرا این بزغاله ها پدر ندارن هیچ وقت؟ اینا سوالای بنیادی هستن ها!! ببینم اصلا داستان بلدید؟ تا حالا چند تا خوندید؟ چند تاشون رو تو ذهنتون یا رو کاغذ یا ... باز نویسی کردید؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:56  توسط کلاغ سبز
|
قدی بود. کسی که جلوش می ایستاد می تونست کاملا خودش رو ببینه. آیینه خوبی بود و هیچ لک و موجي نداشت. هر روز خیلی ها موقع رسیدن یا رفتن خودشون رو توی اون ورانداز می کردند. یه روز آیینه با یه اتفاق ساده شکست. اما نه همش فقط یه مقدار از پایینش. کسی كه آيينه رو شکسته بود یکی دیگه جاش گذاشت و تیکه بزرگ قبلی روبراي خودش برداشت. اما شاید آیینه فقط دنبال یه بهانه بود براي رها شدن... حالا از تیکه بزرگ اون آیینه یکی دیگه درست شده که فقط چهره یک نفر رو می بینه. یک نفر با همه خوبی ها و بدی ها...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط کلاغ سبز
|
قدی بود. کسی که جلوش می ایستاد می تونست کاملا خودش رو ببینه. آیینه خوبی بود و هیچ موج و لکی نداشت. هر روز خیلی ها موقع رسیدن یا رفتن خودشون رو توی اون ورانداز می کردند. یه روز آیینه با یه اتفاق ساده شکست. اما نه همش فقط یه مقدار از پایینش. کسی که باعث شکسته شدن آیینه شده بود، یکی د یگه به همون اندازه گرفت و جاش گذاشت و تیکه بزرگی که از قبلی مونده بود براش خودش برداشت. شاید آیینه فقط دنبال یه بهانه بود. دل آیینه پر شده بود از چهره های مختلف آدمای خوب و بد. شاید می خواست یه طوری رها بشه. حالا از تیکه بزرگ اون آیینه یکی دیگه درست شده که فقط چهره یک نفر رو می بینه. یک نفر با همه خوبی ها و بدی ها...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:30  توسط کلاغ سبز
|
قدی بود. کسی که جلوش می ایستاد می تونست کاملا خودش رو ببینه. آیینه خوبی بود و هیچ موج و لکی نداشت. هر روز خیلی ها موقع رسیدن یا رفتن خودشون رو توی اون ورانداز می کردند. آیینه زشتی و نامرتبی اونها رو می دید و به خودش می گرفت و بروز نمی داد و زیبایی و تناسبی که خودشون می خواستند بهشون می داد. یه روز آیینه با یه اتفاق ساده شکست. اما نه همش فقط یه مقدار از پایینش. کسی که باعث شکسته شدن آیینه شده بود، یکی د یگه به همون اندازه گرفت و جاش گذاشت و تیکه بزرگی که از قبلی مونده بود براش خودش برداشت. اما شاید آیینه فقط دنبال یه بهانه بود. دل آیینه پر شده بود از چهره های مختلف آدمای خوب و بد. شاید دیگه تحمل دیدن و نگه داشتن اون همه زشتی رو نداشت و خواست یه طوری رها بشه. حالا از تیکه بزرگ اون آیینه یکی دیگه درست شده که فقط چهره یک نفر رو می بینه. یک نفر با همه خوبی ها و بدی ها...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:2  توسط کلاغ سبز
|
|
|