|
توجه توجه
اطلاعيه در راستاي اجراي طرح ارتقاي سطح امنيت اجتماعي و جمع آوري اراذل و اوباش و دختران و پسران فريب خورده استكبار كه نقش مدل را در جامعه اجرا مي كرده اند و رضايت زايد الوصف مردم شريف و شهيد پرور و غيور و قهرمان از اجراي اين طرح و تنبيه و تربيت فرزندان فريب خورده شان در كوچه و خيابان، بدين وسيله اعلام مي گردد سازمان هاي مجري اين طرح كه به گفته بزرگان كشور تمام سازمان ها و نهاد ها و نيرو ها هستند، با كمبود نيرو مواجه گرديده اند. بنابراين از كليه داوطلبان درخواست مي شود براي تست و استخدام در اين طرح ملي به آدرس آنجا كه عرب ني انداخت و جرات نكرد بره بيارش مراجعه كنند. شرايط آقايان: داراي گواهينامه رانندگي در انواع پايه ها - درشت هيكل - عقل ناچيز يا بي استفاده ترجيحا عقب مانده ذهني كه قابليت اجراي فرامين و انجام عمليات فيزيكي را داشته باشد - داراي رگ غيرت از نوع باد كرده - داراي ناتواني جنسي - سرخورده اجتماع و كليه علامت ها و مشخصه هاي مشابه و مناسب براي اين كار. لازم به ذكر است توانايي صحبت كردن براي آقايان مد نظر نبوده فقط قابليت فرياد بر آوردن و حدالمقدور گفتن انواع كلمات ركيك اگرجه نامفهوم را داشته باشند. شرايط خانم ها: ترجيحا درشت هيكل و زمخت - داراي دست بزن خوب - توانايي صحبت كردن به زبان فارسي بدون لحجه - داراي قيافه چندش آور كه اگر خداي ناكرده يكي از اراذل نافرماني كرده و دست به حجاب ايشان برد و قيافه اش را ديد دوباره خود با دست خود حجاب را بر سرش كند - داراي دماغ دراز كه از ميانه چادر بيرون زده و نوع موجود زير پارچه را مشخص كند - داراي مزاج عصباني - تمام دختران و پسران جامعه را از آن خود بداند و براي تمام آنها غيرت وافر به خرج دهد - بهتر است خانم هاي داوطلب نيز سرخورده شديد جنسي باشند اما توانايي جنسي داشته باشند اما به دلايل مختلف اجازه بروز آن را به خود ندهند و كليه علامت ها و مشخصه هاي مشابه و مناسب براي اين كار ./ - پيوست به تمام روستا ها و مناطق دور افتاده و بد آب و هوا و كوهستاني.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:27  توسط کلاغ سبز
|
سلام.
چند وقت پيش يه ايميل از يكي از دوستان اينترنتيم (اینجی) دريافت كردم با عنوان شاملو. اون موقع وقت نكردم بازش كنم. ديشب باز كردم و فايلي كه همراهش بود دانلود كردم. يه فايل صوتي فكر كنم كمياب. من براي راحتي دانلود و در دسترس بودن آپلودش كردم. از اینجا مي تونيد دانلودش كنيد. 3.5 مگه و مطمئن باشيد ارزش شنيدن داره. صداي شاملو كه در مجلسي حرف مي زنه و با خوندن يه قسمت از يكي از نوشته هاي طنز خودش، قصد تذكر يه موضوع مهم رو داره. اينكه ما زبان فارسي و فرهنگمون رو داريم «به يه پاپاسي» مي فروشيم. اصل صحبت اين مرد در مخلوط شدن فارسي و انگليسيه. اما اگه بود حتما بار ديگه همين حرفارو براي فارسي و عربي تكرار مي كرد. زبان عربي اي كه كم كم داره همه چيزشو به ما تحميل مي كنه و ما هم به راحتي مي پذيريم. حتي فرهنگشو. من كه به خيال خودم خيلي از عربي و عربا بدم مياد نتونستم مثلا نقطه هاي پايين ي رو حذف كنم و خودم برام زجر آوره. مردم توي حرف هاي عاديشون پره از كلمات عربي. هه. همين كلمات. يه واژه عربي با جمع عربي!! معلومه وقتي يه عده عرب زاده ي عرب دوست بر ما ... بگذريم. اما اگه حتي همون قرآني كه مردم مسلمون! ما تو خونه هاشون دارن به زبون فارسي بود، چي مي شد؟ من حتما بايد برم اين زبان حما... رو ياد بگيرم تا بتونم كتاب آسماني دين ناخواسته ام رو بخونم؟ البته حرف هاي شاملوي بزرگ هم كاملا درسته. توي همين متن رو بگرديد يا توي حرف زدن روزانه، كلي از اين كلمات بيگانه كه بيشتر انگليسي و عربي هستند پيدا مي كنيد. كمي فكر...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:57  توسط کلاغ سبز
|
سلام.
کوتاه می گم. فقط برای کمی فکر اگر چه به نظرم بیهوده! اولین سری خودروی ال ۹۰ که مثل همه چیزایی که مونتاژ می کنن اسمشو عوض کردن رفت زیر پای مردم. یکی از مسئولین پارس خودرو در مصاحبه ای که در تلویزیون داشت اعلام کرد که این خودرو در چند تیپ ارایه شده که به نسبت تجهیزات ایمنی و تزیینی قیمتشون فرق می کنه. این می دونید که یعنی چی؟ شرکت های خودرو سازی معتبر جهانی (که شاید تولیدشون به این شرکت وزین و بی شرف ایران خودرو و سایپا که دارن با جون مردم بازی می کنند نرسه) هر روز دارن سعی می کنند که تجهیزات ایمنی خودرو هاشون رو مطمئن تر کنند. یعنی برای مشتری برای جون مشتری ارزش قایلند. اما ایران چی؟ مدیر یه شرکت خودرو سازی که تا حالا کلی از ماشیناش به علت دستکاری شدن و حذف امکانات ایمنی کلی از مردم ایران رو به کام مرگ کشوندند با افتخار و پررویی تمام اعلام می کنه که فلان تیپ ماشینش کیسه هوا و ترمز ای بی اس و ... نداره و قیمتش کمتره. این چه معنی می ده؟ یعنی کسی که نتونه بیشتر از ۸ یا ۹ میلیون پول بده باید تو یه تصادف به دلیل نداشتن یکی از امکانات به دیار باقی! بشتابه؟ کجان این مسولین دلسوز(واسه کی؟) این همه مردم مردم کردن واسه چیه؟ خب البته وقتی نصف سهام این شرکتا مال دولت باشه و سهامدارای خصوصیش هم که بماند دیگه نباید انتظار بهتر از این داشت. سود از همه چیز مهم تره. جون مردم کیلویی چند؟ مملکت امام زمانه دیگه. نباید نگران باشیم. بالاخره میاد سر همه اینا رو می زنه. پس بزار هر غلطی دلشون می خواد بکنن. بعدا به سزاش می رسن. خودرو های شرکت خودرو سازی زاگرس خودرو (پروتون) در ابتدا قرار بود با همین قیمت هفت هشت میلیون ارایه بشن. مدیرای این شرکت خیلی سر این قضیه پافشاری کردن و مدیران ایران خودرو هم خیلی با این قضیه مخالف بودند. مدتی بعد به طور کاملا اتفاقی دو تن از مدیران زاگرس خودرو کشته شدند و قیمت پروتون شد ۱۴ میلیون. یعنی گرون تر گرون ترین خودروی عادی ایران خودرو!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:57  توسط کلاغ سبز
|
سلام. لطفا اين متنو افرادي كه علاقه به خوندن متون بي ادبي ندارند نخونند چون ممكنه هر چيزي گفته باشم!! البته محتوای خاصی هم نداره. سعی نکنید چیزی ازش برداشت کنید. اما اگه خواستید نظر بدید. مي خوام چرت و پرت بنويسم. دارم چرت و پرت گوش مي دم. چرت و پرت مي خونم. چرت و پرت فكر مي كنم. زندگيم خداييش چرت و پرته. خودمم نمي دونم چه گهي مي خورم. البته تا حدودي مي دونم و از همينش حالم بد ميشه. تا حالا به خودكشي فكر كرديد؟ اينم از اون چرت و پرتاييه كه هر از چند گاهي سراغ اين ذهن چرت و پرت من مياد. من فقط يه نوع خودكشي رو دوست دارم. پريدن از يه جاي خيلي خيلي بلند. اونم دو دليل داره. اول اينكه آدم اگه مي خواد خود كشي كنه بايد انقدر جربزه داشته باشه كه حسش كنه. دوم اينكه با تمام وجود پرواز كردن رو حس مي كنم. بگذريم حالا موضوع از چرت و پرت درومد رفت تو خودكشي. راستي تا حالا توجه كرديد كه چرا vitamin c رو تو فارسي مي نويسن ويتامين ث؟ چرا ص نه؟ يا س؟ بستگي داره اولين نفر كي بوده كه اينطوري نوشته. اعصابم خورد شده. به خدا قسم كه من تا حالا ايميلمو توي هيچ سايت مربوط به مسائل جنسي ندادم. هر موقع مسنجرو باز مي كنم زود فرت 2 ميل جديد داريد. مي رم مي بينم از اين تبليغاي چرت و پرته. نمي دونم افزايش طول فلان با قرص ويا فلان. يا پره از ايميلايي كه دعوتت كرده براي ملاقات با يه دختر س ك س ي. به خدا علاقه به ديدار با هيچ دختري ندارم.(آره جون عمت) هر بارم كه مي بينم با حرص چند تا فحش ناموسي و غيرناموسي بار ياهو مي كنم و به عنوان اسپم اعلامش مي كنم اما باز دفعه بعد همون آش و همون كاسه. تعداد اسپمايي كه اعلام كردم از 200 تا گذشته.ايميلت كه افتاد دست اين جنس بازا ديگه ولكنت نيستن. پاك پشيمونت مي كنن از داشتن ميل جنسي. همين الان يه پشه رو روي مانيتور له كردم. با دست. راستي شما هم وقتي مي ريد حموم يادتون مي افته كه قبلش مي بايست بريد دستشويي؟ فكر كنم به خاطر اينه كه آدم يه دفعه لباسشو در مياره و سردش ميشه. من كه مي گم بي خيال و مي رم زير دوش و همون جا كارو يكسره مي كنم.(البته فقط مايعاتو! بقيش كه نميشه.) خودمونيم چرت و پرت گفتنم زياد آسون نيست. تازه الان يه چيزي مي گم. بعدش معلوم نيست چند نفر كه كلي ازم انتظار داشتن ناسزا بارم نكنن. انگار خودشون هيچ وقت افكار چرت و پرت تو مغزشون نمي آد. تازه خوبه من اولش هشدار دادم. هر كه ازم ايراد بگيره به خاطر نوشتن اين چرت و پرتا خودش مي دونه؟!! من از بچگي به موسيقي علاقه داشتم. البته بابام بيشتر علاقه داشت و باعث علاقه من شد. يه زماني قبل از مدرسه رفتن مي رفتم كلاس كيبور. با يه كيبورد casio sa-10 . اما يه دفعه موسيقي حرام شد و تمام آموزشگاهاي موسيقي رو بستن و اينگونه شد كه ريده شد به آموزش ما. تا چندين سال يكسره پي هوس اين ساز و اون ساز بودم. تار- تنبك-سنتور و ... تا اينكه بالاخره شايد به خاطر چشم و هم چشمي چون يكي از هم خونه اي هاي دانشجوييم شروع كرد به سه تار زدن منم رفتم طرف سه تار. اين يكي بد نبود به نسبت بقيه خوب بود. يكسال و اندي كلاس رفتم. پيشرفتمم خوب بود. از لحاظ گوش هم خوب بودم و راحت مي تونم آهنگا رو در بيارم. اما مثل همه كاراي ديگه ام نصفه كاره ولش كردم و هي بهانه آوردم. حالا شايد تابستون امسال ادامه دادم. اين سال آخري من كلي از اين شاخه به اون شاحه كردم واسه ارشد. گياهان دارويي-زراعت-مواد غذايي و اين آخري هم باغباني. رفتم پيش استاد باغبانيم منابع بگيرم ازش. گفت خيلي سخته. بهتره رشته خودتو ادامه بدي. خلاصه ازش منابعو گرفتم و تا كرج رفتم واسه گير آوردن جزوات اساتيد معتبر. گير آوردم. پونزده شونزده هزار تومن خرجم شد. قبلشم منابع مواد غذايي رو گرفته بودم. البته اونا كتاب بود و چهار پنج تاش حدود 20 تومن آب خورد. حالا قراره بعد امتحانا بشينم پاي خوندن ارشد واسه باغباني. ظاهرا جديه تا ببينيم. جالبي كار اينجاست كه ممكنه درس باغباني عمومي كه اين ترم داشتم رو بيفتم. افتضاح دادم. قاطي كردم. وگرنه بلد بودم. البته كم خونده بودم. معلومه ديگه. بسه ديگه خسته شدم. اين يارو داره ميگه عشق هميشه در مراجعه است. راست مي گه. خسته شدم. خسته شدم. خسته. خست. خس. خ. خر شدم. حالم بده. نياز به يه استفراغ روحي اساسي دارم. مي تونه جسمم هم معالجه كنه. آخه روح و جسم با هم كار مي كنن. جدا نميشه. خب ديگه بسه. خدافظ.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:28  توسط کلاغ سبز
|
سلام. امروز روز آخر فرجه هاي امتحاني بود. هست. تو اين مدت كتاب « بنبست ها و ببر هاي عاشق» كه گزيدهي شعر هاي احمد شاملو هست رو هر موقع بيكار بودم به اصطلاح تورقي مي كردم. واقعا شعر هاي شاملو باعث فكر كردن آدم مي شن. اميدوارم اين فكر كردنا تو امتحانام نتيجشو نشون نده! بگذريم. اين شعري كه تو اين پست نوشتم رو امروز خوندم. يه طور عجيبي تحت تاثيرش قرار گرفتم. يه جور مكالمه است بين دو نفر. حركت گذاري ها و طرز نوشتن درست عين كتابه. طوري كه ع. پاشايي روي اونها خيلي تاكيد كرده. پس شما هم سعي كنيد با همون لحن و صدا ها بخونيد. اي كاش آب بودم به مفتون اميني وسواس ِ مهربان ِ شعر اي كاش آب بودم گر مي شد آن باشي كه خود مي خواهي. – آدمي بودن حسرتا! مشكلي ست در مرز ِ ناممكن. نمي بيني؟ اي كاش آب بودم – به خود مي گويم – نهالي نازك به درختي گَشن رساندن را (تا به زخم ِ تبر در خاكش افكنند در آتش سوختن را؟) يا نشاي سست كاجي را سرسبزيي ِ جاودانه بخشيدن (- از آن پيش كه صليبيش آلوده كنند به لخته لختهي ِ خوني بي حاصل؟) يا به سيراب كردن لَبْ تشنهيي رضايت خاطري احساس كردن (حتا اگرش به زانو نشانده اند در ميداني جوشان از آفتاب و عربده تا به شمشيري گردنش بزنند؟ حيرتات را بر نمي انگيزد قابيل ِ برادر ِ خود شدن يا جلاد ِ ديگر انديشان؟ يا درختي باليده ناباليده را حتا هيمه اي انگاشتن بي جان؟) مي دانم مي دانم مي دانم با اين همه كاش اي كاش آب مي بودم گر توانستمي آن باشم كه دلخواه ِ من است. آه كاش هنوز به بي خبري قطره اي بودم پاك از نَمباري به كوه پايه يي نه در اين اقيانوس ِ كشاكش ِ بيداد سرگشتهموج ِ بي مايه يي.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:49  توسط کلاغ سبز
|
سلام. امروز موقع بیکاری و برای رفع خستگی سری زدم به کتابخونه ام. چشمم خورد به کتاب بسیار زیبای "قصه های من و بابام/ کتاب دوم شوخی ها و مهربانی ها" چند تا از داستان هاشو نگاهی انداختم و بعدش پشت جلد کتاب رو خوندم. به نظرم جالب و واجب اومد که اونو توی وبلاگم بازنویسی کنم. فقط چند نکته جالب. این کتابی که من دارم، مال سال 1370 هست. اولین بار در سال 1346 این کتاب (حالا شاید به این شکل نه) منتشر شده. کتاب من چاپ ششمه و جالب اینجا که 15 هزار نسخه چاپ شده. سرنوشت این نویسنده و کاریکاتوریست به بعضی از کسانی که در ایران میشناسیم خیلی نزدیکه. تفاوت در نام هاست. نام افراد؛ حکومت ها... یکی بود، یکی نبود. یک پدر بود و یک پسر بود. این قصه نیست. پدر نامش اریش اُزر بود و در سال 1903 در شهر پلاوئن در آلمان به دنیا آمده بود. دوره دبیرستان را گذراند و در دانشکده هنر در شهر لایپزیگ هنر نقاشی را آموخت. 28 ساله بود که پسرش کریستیان به دنیا آمد. اریش ازر در دورانی زندگی می کرد که آلمان گرفتار حکومت دیکتاتوری هیتلر و یاران فاشیست او شد. اریش ازر از راه نقاشی کردن با این حکومت و ظلم ستم فرمانروایان کشورش مبارزه می کرد. برای روزنامه های آن زمان کاریکاتور های سیاسی می کشید. به همین سبب فرمانروایان آلمان از او و کارهایش خوششان نمی آمد و نمی گذاشتند نقاشی هایش در روزنامه ها و کتاب ها چاپ شود. از آن پس بود که او نقاشی هایش را با نا پلاوئن امضا می کرد. عاقبت هم او را پس از چاپ کتاب کاریکاتور های سیاسی اش، در سال 1940 به زندان انداختند. می خواستند محاکمه اش کنند. اما او که می دانست به دست فاشیست ها کشته خواهد شد، در 5 آوریل 1944 در زندان خودکشی کرد. اریش ازر، گذشته از کاریکاتور سیاسی، برای پسرش هم قصه های دلنشین و خنده دار می گفت و آنها را نقاشی می کرد. این قصه ها که فقط نقاشی است و نوشته ای به همراه ندارد یکی از برجسته ترین کتاب های کودکان جهان است و به نام پدر و پسر در بسیاری از کشور های جهان بارها به چاپ رسیده است. سه کتاب قصه های من و بابام برداشتی است از این قصه های تصویری که برای کودکان ایرانی بازپرداخت و نوشته شده است. یاد بچگی به خیر...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:20  توسط کلاغ سبز
|
سلام. خانم سوسن من رو دعوت كردند به يك جريان يا بازي يا طرح يا هر چي. ايشون گفتند كه درباره كسي كه بيشترين تاثير رو در زندگي من گذاشته بنويسم. از اونجا كه نزديك امتحاناتيم نشد زياد دربارش فكر كنم و بنويسم. اما با همون فكر كمي كه درباره اين موضوع كردم به يه سري نتايج رسيدم. فكر مي كنم همه كساني كه با من مدتي هم صحبت بودند اين جمله رو از من شنيدند كه :«به نظر من آدما رفتارشون بر حسب شخصي كه باهاش روبرو مي شن تغيير مي دن» ديدار با هر كسي، صحبت با هر فرد براي من يه تجربه است. يه تجربه كه تصويري ذهني از اون طرف در ذهن من ايجاد مي كنه. بنابراين به نظرم اين تاثيريه كه در شخصيت من گذاشته كه من رو رو به اين مسير تغيير داده كه مثلا با اين شخص يا با اشخاصي كه رفتاري مشابه اون دارند اينگونه رفتار كنم. بودند كساني كه تاثير پايداري روي من و در اصل شخصيتم گذاشته اند. مثلا زماني يكي از پسردايي هاي من به من گفت ظرفيت ندارم و كمي ظرفيت شوخيم رو بيشتر كنم. من سعي كردم و فكر مي كنم تا حدودي موفق بودم. سال اول دانشجويي رفتاري بجگانه از من سر زد و با وجود اينكه با يك رفتار بچگانه ديگر روبرو شدم اما تاثير زيادي روي من گذاشت. به شكلي كه ديد من به زندگي تا حد زيادي عوض شد. مي بينيد كه نمي تونم يه شخص خاص رو به عنوان موثر ترين شخص در زندگيم معرفي كنم. اگه بخوام توي ذهنم رو بگردم پره از اين حرف ها و اعمال كه تاثير زيادي روي من گذاشتند. نمي دونم شايد من، هنوز با كسي روبرو نشدم كه تاثير بسزايي در زندگيم داشته باشه. به هر حال اين نظر من بود.
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:19  توسط کلاغ سبز
|
|
|